زد و رفت ...

 

آنکه مست آمد و دستی به دل ما زد و رفت


در این خانه ندانم به چه سودا زد و رفت



خواست تنهایی مارا به رخ ما بکشد


تنه ای بر در این خانه تنها زد و رفت



دل تنگش سر گل چیدن از این باغ نداشت


قدمی چند به آهنگ تماشا زد و رفت



مرغ دریا خبر از یک شب دریایی داشت


گشت فریاد کشان بال به دریا زد و رفت



چه هوایی به سرش بود که با دست تهی


پشت پا بر هوس دولت دنیا زد و رفت



بس که اوضاع جهان در هم و ناموزون دید


قلم نسخ براین خط چلیپا زد و رفت ...

 

و من خدایی دارم...

 

 

دیروز به لبخندی و امروز به اخمی



هر روز خوشی ها شده ناچیزتر از پیش !



چون برگ که با شاخه درآویخته، پاییز



با خاطره هاییم گلاویزتر از پیش ...

 

منبع اصلی مطلب : ...و من خدایی دارم
برچسب ها :
اشتراک گذاری: این صفحه را به اشتراک بگذارید

آینا گروه : و من خدایی دارم...